مي خواهيم در مسابقه زندگي سهمي هر چند كوچك داشته باشيم . ياداشتهاي خود را در اين وبلاگ پي خواهيم گرفت واز مطالب ديگران نيز استفاده خواهيم كرد .ازارائه نظرات دوستان وخوانندگان عزيز بهره خواهيم برد.
روزنامه اعتماد: «برندکشي» در ايران جان گرفت. برندهاي ايراني در حالي که
مي توانستند هر کدام سفير ايرانيان در اقصي نقاط دنيا باشند، به نوبت در صف «مرگ»
قرار گرفته اند تا ديگر به جز نام و نشان و خاطره يي در آلبوم صنعت کشور و حتي
دنيا چيز ديگري به يادگار نگذارند. ده ها نام به جا مانده از انقلاب صنعتي ايران
همچون «ارج»، «آزمايش»، «نساجي مازندران»، «پارس الکتريک»، «هپکو»، «کفش ملي» و...
هر کدام حکايت از مرداني دارد که آجر به آجر ساختمان هاي جاده مخصوص کرج را روي هم
گذاشتند و بزرگ ترين اتوبان صنعتي کشور را ساختند.
اينک اين اتوبان به جاي آنکه به ميراث فرهنگي صنعت کشور تبديل شود، يک به
يک توسط سازمان هاي مختلف خريداري مي شود تا شايد به صورت پارکينگي براي
خودروسازان درآيد يا اينکه با تغيير کاربري به مجتمع هاي مسکوني تبديل شود.
سيد جعفر اميني، مديرعامل سابق پارس الکتريک، دليل مرگ برندها در ايران را
فقدان سازمان ميراث فرهنگي صنعت کشور مي داند و مي گويد اگر مي دانستيم برندها چه
هويتي براي ما رقم مي زنند، چنين ساده نظاره گر مرگ آنها نبوديم.
تابوت برندهاي ايراني در حالي يک به يک از جلوي چشم دولتمردان به گورستان
برده مي شود که کشورهاي ديگر برندسازي را در دستور کار خود قرار داده اند. در اين
گزارش چند برند بزرگ را برگزيده ايم تا با بازخواني تاريخ آنها شايد بتوانيم
تلنگري ايجاد کنيم و برندهايي را که هنوز نمرده اند از مرگ نجات دهيم.
کفش ملي
«سرور بزرگوارم، جناب آقاي علي سعيدلو، با تقديم مراتب ارادت و اخلاص، بنده
رحيم ايرواني موسس گروه صنعتي کفش ملي در اسماعيل آباد جاده قديم کرج که در آنجا
بيش از 34 کارخانه و در ايران 430 فروشگاه کفش ملي تاسيس کردم که حتماً جنابعالي
مسبوق هستيد، اينک آواره در انگليس هستم. اکنون که برنامه مهم جناب آقاي رئيس
جمهور ايجاد کار است، پيشنهاد مي کنم که طي تصويبنامه يي کارخانجات بنده را مرجوع
دارند، در اين صورت حداقل ظرف سه سال ده هزار کارگر و کارمند استخدام خواهم کرد.
از حضور جنابعالي که هميشه اهل حساب و کتاب بوده و هستيد، استدعا دارم در اين مورد
با جناب آقاي وزير صنايع مذاکره فرماييد و اطلاع دهيد که فوراً براي اداي توضيحات
بيشتر به حضورتان شرفياب شوم. بنده فعلاً در لندن انگليس هستم و چنانچه اوامري
باشد با کمال افتخار در اختيار جنابعالي خواهم بود. به حضور مبارک پيشنهاد مي کنم
که اگر شغل دولتي ميل نداريد، رياست گروه صنعتي ملي را قبول بفرماييد، خود بنده
معاون سرکار خواهم شد.»
او هرگز جوابي دريافت نکرد و در 12 اسفند ماه 1384 بعد از طي روز کامل کاري
از اتاق کارش در ضلع غربي ساختمان محل سکونتش در يکي از خيابان هاي شهر لندن به
خانه برگشت و درگذشت.
ايرواني پيش از انقلاب دو برادر را که در جريان زلزله بويين زهرا خانواده
خود را از دست داده بودند، به فرزندخواندگي پذيرفت و بعدها براي ادامه تحصيل به
اروپا فرستاد. همين دو برادر در روزهاي انقلاب در کارخانه را به روي ايرواني بستند
و او را از ملک خويش بيرون کردند.
ايرواني از پيشتازان و بنيانگذاران صنعت مدرن کفش در ايران است که از سال
1336 تا 1357 بيش از 52 شرکت در صنعت کفش و چرم و بيش از 400 فروشگاه زنجيره يي
کفش ملي در سطح ايران تاسيس کرد.
شايد کمتر ايراني باشد که نشان فيلي که در بيضي زردرنگ منحصر شده را
نشناسد. در هر شهرستان شعبه يي از کفش ملي هنوز هم فعال است که کارمندان دولتي آن
هنگام فروش اين کفش به مشتريان اعلام مي کنند قيمت را شرکت تعيين کرده و نمي
توانيم تخفيف بدهيم، کفش ملي يکي از برندهاي معروف ايرانيان است که بخش خصوصي آن
را بنيان گذاشت و پس از انقلاب در اختيار دولت قرار گرفت.
اين برند با ارزش در حالي که مي توانست بازار کفش چرم دنيا را در اختيار
خود بگيرد، اکنون به شرکتي تبديل شده که چون فردي سرطاني روز به روز قوايش تحليل
رفته و انتظار مرگ خود را مي کشد.
کفش ملي که پس از مصادره، زيرمجموعه سازمان صنايع ملي ايران شد اما چندي
بعد بابت رفع ديون (بدهي دولت) به سازمان بازنشستگي کشوري واگذار شد. مديريت دولتي
هرگز نتوانست بر ارزش اين برند که روزگاري تغذيه کننده کفش ارتش سرخ اتحاد جماهير
سوسياليستي و مردان و زنان مجاري، لهستاني و رومانيايي بود چيزي بيفزايد. نه تنها
چيزي افزوده نشد بلکه اين برند طي سال هاي گذشته با درجا زدن روز به روز مرگ خود
را به نظاره نشسته است.
داود ميرخاني رشتي (مديرعامل ايران خودرو در دهه 60) در کتاب خاطرات خود
آورده است؛ «قبل از انقلاب در شرکت آي بي ام کار مي کردم، يکي از دوستانم به
انگليس رفته بود. وقتي که برگشت براي فرزندانش از اروپا کفش هديه آورده بود. اما
وقتي که ايران آمد فهميد کفش ملي خودمان را از انگليس خريده و به ايران آورده و
خيلي دمغ شده بود.»
کفش ملي که روزگاري بين 9 تا 11 هزار کارگر داشت، در حال حاضر بين 400 تا
500 کارمند آن هم در فروشگاه هاي خود در سطح کشور دارد. ماشين آلات اين کارخانه
تماماً فروخته شد تا غول بزرگ کفش ملي امروز به انباري تبديل شود که بخشي از آن در
اختيار شرکت سايپا است و بخش ديگر آن تبديل به انبار کفش شده است. سوله هاي اين
شرکت که روزگاري صادرکننده و تامين کننده بزرگ کفش در دنيا بود، اينک به مکاني
تبديل شده که چشم طمع برخي از کارخانه هاي اطراف براي تصرف آن به انتظار نشسته
است.
از کفش ملي امروز تنها يک بيضي زردرنگ که فيلي سياه رنگ و سر به زير در آن
است، مانده. به عبارت ديگر از آن کارخانجات بزرگ تنها نام و نشاني به جامانده تا
ساير توليدکنندگان کفش در سراسر کشور محصولاتي را به توليد برسانند، نشان کفش ملي
را روي آن بزنند و از طريق فروشگاه هاي کفش ملي به فروش برسانند.
در روزگاري که اين کارخانه فعال بود، صنعت چرم کشور نيز رونق گرفت تا جايي
که چرم ايران زبانزد خاص و عام شد. اما امروز با توقف توليد و درجا زدن صنعت کفش
در کشور صنعت چرم ايران نيز به اين ورطه کشيده شد تا پاکستان جاي ايران را در صنعت
چرم دنيا بقاپد.
در صنعت کفش به غير از کفش ملي دو برند «بلا» و «وين» نيز متولد شدند که پس
از انقلاب به دليل وابستگي مديران و بنيانگذاران آنها به خاندان پهلوي و نظام
شاهنشاهي مشمول بند «پ» شدند.
تا پس از متواري شدن آنها اين دو کارخانه نيز به مصادره شوراي انقلاب
درآمده و زيرمجموعه يي از سازمان صنايع ملي کشور شد و از کفش بلا نيز همچون کفش ملي
تنها نام و نشاني باقي مانده است.
خط توليد اين کارخانه قطعه قطعه شد و به بخش خصوصي واگذار شده است. مديريت
اين برند اکنون در دست بانک ملي ايران است به طوري که تنها با استفاده از فروشگاه
هاي بلا در سطح کشور کفش هايي را از ساير توليدکنندگان در فروشگاه هاي بلا عرضه مي
کند.
کفش وين نيز به عنوان سومين برند بزرگ صنعت کشور که پيش از انقلاب توسط
مرحوم مصطفي حسين زاده وارد چرخه توليد شد، از 800 کارگر و کارمند خود تنها 70 نفر
را حفظ کرده تا در 24 فروشگاه و نمايندگي اين برند به فعاليت بپردازند. کارخانه
وين که در کيلومتر 13 جاده مخصوص کرج قرار داشت، به گروه خودروسازي بهمن واگذار شد
تا اين شرکت سازمان خدمات پس از فروش خود را در بخشي از آنجا بنيان نهد و بخش ديگر
را به خط توليد خودرو «موسو» تبديل کند.
محمود بوذري مديرعامل وين در رابطه با آخرين وضعيت اين برند به «اعتماد» مي
گويد؛ در حال حاضر عمده فعاليت وين به بازرگاني و فروش کفش معطوف شده است. اين
شرکت با کارخانه هاي داخلي صنعت کفش قرارداد امضا مي کند و محصولات آنها را تحت
نام وين در 24 فروشگاه خود در سراسر کشور به فروش مي رساند. به عبارت ديگر وين نيز
مانند کفش ملي و بلا ديگر توليدي در کشور ندارد و تنها نام و نشاني از خود به جا
گذاشته است.
نساجی مازندران
در کنار فروشگاه هاي کفش ملي، فروشگاه هاي نساجي مازندران حتي در دور
افتاده ترين شهرستان هاي کشور نمايندگي داشت. اگرچه هنوز فروشگاه هاي کفش ملي و
بلا در شهرستان ها زنده مانده اند اما نمايندگي هاي فروش نساجي مازندران و حتي
تابلوي سردر آن مغازه ها کاملاً از بين رفته اند.
نساجي مازندران به غير از فروشگاهي زير 100 متري در خيابان ساري (امير
مازندراني) قائمشهر ديگر در کشور شعبه يي ندارد. اين کارخانه در سال 1336 در زميني
به مساحت تقريبي 30 هکتار در شرق قائمشهر (شاهي سابق) ايجاد شد تا منسوجات پرده
يي، ملحفه يي، پيراهني، فاستوني و... را به توليد برساند. هزينه اين واحد توليدي
بزرگ صنعتي از محل اعتبارات دولتي تامين شد. نساجي مازندران از سه کارخانه شماره
يک، دو و سه تشکيل شده بود. در شماره يک واحد چيت سازي بود. در شماره دو منسوجات
پرده يي، ملحفه يي، پيراهني، فاستوني و... به توليد مي رسيد و کارخانه شماره سه که
در سال 1356 از محل سرمايه شرکت و با مشارکت بانک صنعت و معدن به بهره برداري
رسيد، براي توليد نخ و منسوجات نخي و مصنوعي به کار گرفته شد.
نساجي مازندران که روزگاري شمال کشور را به قطب نساجي کشور تبديل کرده بود،
در حال حاضر بخشي از آن به انبار شرکت سايپا تبديل شده تا همواره خودروسازان مشتري
پر و پا قرص برندهاي شکست خورده ايران شوند و در کمين بمانند تا از سوله هاي آن که
براي صدها نفر شغل ايجاد مي کرد، به عنوان انبار خودرو با چند نفر نگهبان استفاده
کنند.
نساجي مازندران قائمشهر را که روستايي بيش نبود، تبديل به شهري بزرگ کرد تا
به غير از مازندراني ها کارگراني از سراسر کشور به اين شهرستان هجوم آورده و در
آنجا سکني گزينند تا به برکت وجود اين کارخانه روزي خود و خانواده شان را دشت
کنند.
روند حرکت توليدي در نساجي مازندران به گونه يي بوده که با فرسودگي ماشين
آلات بخش هاي مختلف اين سه کارخانه تعطيل شده و همواره قائمشهر را به محل اعتراض
کارگران کارخانه نساجي تبديل کرده است. شايد کمتر خانواده يي را در اين شهرستان
بتوان پيدا کرد که عضوي از آن در کارخانه نساجي فعاليت نداشته است. اين کارخانه هم
اکنون تنها گوني و کفن به توليد مي رساند تا عملاً برند نساجي مازندران همچون ديگر
برندهاي به جا مانده از اوايل انقلاب به چشم خويش ببيند که جانش مي رود.
نساجي مازندران که مي توانست در بين توليدکنندگان اين صنعت در دنيا جايگاهي
کسب کند اينک به شرکتي تبديل شده که مديرعامل آن بايد هر روز به اعتراضات کارگري
رسيدگي کند، ماشين آلات قديمي را از خط توليد خارج کند و براي جايگزيني آن کاسه چه
کنم چه کنم در دست گيرد و همچنين از دامي که شرکت هاي خودروساز و ساير سرمايه
داران براي زمين هاي وسيع اين کارخانه چيده اند راهي براي فرار بجويد. براساس
اعلام وزارت صنايع و معادن قرار است سرمايه گذاران ترک براي احياي اين برند راهي
يک از عالي ترين استان هاي کشور شوند. که اين موضوع نيز با اما و اگرهايي مواجه
شده است. بخش خصوصي داخلي مدعي است سرمايه گذاران ترک براي احياي اين واحد توليدي
دلاري را به ايران نمي آورند اما دولت مي گويد ترک ها قرار است 100 ميليون دلار
پول نقد با خود به کشورمان بياورند تا برند نساجي مازندران را دوباره زنده کنند.
نساجان داخلي مدعي اند که بخش خصوصي داخلي به راحتي مي تواند اين کارخانه را به
روزگار خوش توليد بازگرداند. حال اينکه دولت چنين فرصتي را از آنها گرفته است. مرگ
برند در صنعت نساجي تنها به نساجي مازندران ختم نشده است، کارخانه چيت ري (بافکار)
نيز که يکي از قديمي ترين واحدهاي نساجي کشور به شمار مي آيد، دو سال پيش کاملاً
تعطيل شد تا بنياد جانبازان و مستضعفان که اين کارخانه را به تصرف خود در آورده
بود، اينک نه از محل توليد بلکه از محل فروش زمين هاي وسيع اين کارخانه در حوالي
بزرگراه بعثت درآمدي را کسب کند.
ارج
علينقي عاليخاني وزير اقتصاد ايران (1348 - 1341) در کتاب خاطراتش مي گويد؛
«در آخرين سفري که به شوروي کردم به آقاي نوويکو نايب نخست وزير شوروي که قائم
مقام کاسيگن نخست وزير وقت شوروي بود، يک يخچال ايراني (ارج) هديه دادم. او فوق
العاده خوشحال شد و به من تاکيد کرد راننده خودش مي آيد تا يخچال را ببرد و تاکيد
کرد مبادا يخچال را به دفترش بفرستم.» يخچال ايراني در آن زمان به قدري شهرت يافته
بود که يکي از بالاترين مقام هاي اجرايي آن کشور بزرگ از تصاحب آن ذوق زده شده و
درخواست مي کند محصولي را که ساخت ايران بر رويش درج شده، براي استفاده خانواده اش
به منزل ببرد.
روزي که سيروس ارجمند در سال 1316 اولين و بزرگ ترين کارخانه توليد کننده
لوازم خانگي ايران را وارد عرصه صنعت و اقتصاد کشور کرد، شايد نمي دانست 70 سال
بعد مديران وقت کشور تصميم مي گيرند زمين هاي اين کارخانه را در جاده مخصوص کرج
براي فعاليتي ديگر (؟،) در نظر بگيرند و اين کارخانه را به شهرکي صنعتي در گرمسار
استان تهران منتقل کنند. ارج که يکي از برندهاي خوشنام ايران طي هفت دهه گذشته
بوده، در سال 1316 با ساخت ابزار صنعتي به چرخه توليد گام نهاد و با توليد کولر
آبي و يخچال به سوي ساخت لوازم خانگي پيش رفت. ميرخاني رشتي درباره اين شرکت مي
نويسد؛ «مديرعامل ارج ايده مهندسي- صنعتي داشت و با روش هاي مهندسي کار مي کرد.»
شايد به همين سبب بود که محصولات ارج نسبت به ساير رقبايش در بازار اقبال
بيشتري به دست آورد. ارج پس از آنکه مصادره شد، به مانند ساير شرکت هاي مصادره يي
زيرمجموعه سازمان صنايع ملي شد. در دهه 70 مديران دولتي اين شرکت با اختلاس 20
ميليارد توماني پرونده مالي اين شرکت را به فساد کشيدند تا براي مدتي ارج با حاشيه
هايي روبه رو شود.
پس از آن اختلاس ارج هرگز ارج نشد تا اينکه امروز به وضعيتي رسيده که قصد
انتقال کارخانه آن را به سمنان دارند. ارج که بزرگ ترين برند لوازم خانگي کشور
است، در حالي که مي توانست بازارهاي اروپايي را نيز به تسخير خود درآورد، امروز به
شرکتي تبديل شده که حتي در داخل کشور جايگاه خود را رفته رفته از دست مي دهد تا اين
برند در کنار ساير برندهاي مرده به مجروحي بيمارستاني تبديل شود که اگر پرستاران
به او نرسند، اين شرکت نيز به سرنوشت کفش هاي ملي، بلا و وين و نساجي مازندران و
چيت ري تبديل خواهد شد. ارج که روزگاري در بالاترين سطح فناوري محصول توليد مي کرد
امروز به شرکتي تبديل شده که همان محصولات قديمي خود را با تغييراتي به توليد
رسانده و روانه بازار مي کند.
در کنار ارج کارخانه آزمايش نيز که يکي از برندهاي قديمي کشور به شمار مي
آيد، دچار چنين وضعيتي شده است. انگار فلسفه يي است تا شرکت هاي مصادره يي هرگز
روز خوش نبينند. شايد پيشنهاد مديرعامل يکي از اين شرکت هاي مصادره يي مبني بر
سپردن برندها به وارثان بتواند پاياني بر اين فلسفه شوم باشد.
پارس الکتريک
حاج محمدهاشم برخوردار سومين فرزند حاج محمدحسين در خانواده يي که چند نسل
آن در يزد به تجارت مشغول بودند، در سال 1308 به دنيا آمد. خانواده برخوردار فوق
العاده سنتي و مذهبي بودند. حاج محمدهاشم با توجه به سرمايه يي که سال ها از محل
تجارت به دست آورد، از سال 41 تا 56 به همراه برادرش به سرمايه گذاري هاي صنعتي
روي آوردند. کارخانه هاي پارس توشيبا، پارس شهاب، پارس الکتريک، باتري پارس، لوازم
خانگي پارس و چندين واحد صنعتي را بنيانگذاري کردند تا هشت هزار نفر در اين
کارخانه ها مشغول کار شوند. پارس الکتريک نيز مصادره شد تا از طريق سازمان صنايع
ملي به شرکت سرمايه گذاري تامين اجتماعي (شستا) واگذار شود. از بين شرکاي تجاري
اين شرکت تنها گرونديگ آلمان که در بين برندهاي صوتي و تصويري برند درجه سوم اروپا
به شمار مي آمد، با اين شرکت همکاري اش را ادامه داد.
گرونديگ چند سال پيش براي هميشه مرد و پارس الکتريک نتوانست مرده اين برند
را خريداري و به نام خود ثبت کند. از اين رو براي توليد تلويزيون دست نياز خود را به
سمت کارخانه هاي کره يي (به غير از برندهاي معروف) دراز کرد که با يکي از قديمي
ترين برندهاي صوتي و تصويري آسيا همکاري کند. پارس الکتريک در حالي که مي رفت
علاوه بر توليد تلويزيون هاي ال سي دي، لپ تاپ ايراني را نيز وارد بازار کند، با
تغيير ناگهاني مديرعاملش مواجه شد تا مثل ساير برندها با آينده يي نامعلوم روبه رو
شود.
مديرعامل اين شرکت طي سال هاي گذشته چندين بار تغيير يافته که اين عدم ثبات
باعث شده 300 نفري که از خانواده هشت هزار نفري پارس باقي مانده همچنان براي آينده
اين شرکت نگران باشند. برندهايي که نام برده شد تنها چند نمونه از برندهاي معروف
کشور هستند که مرگ آنها نزديک شده است. در کنار اين برندها چندين نام بزرگ ديگر که
مي توانستند نام ايران را در صدر صنعت دنيا قرار دهند، امروز قرار است تغيير
کاربري دهند يا احتمالاً براي کارکنان کارخانه يي ديگر به آپارتمان تبديل شوند.
هپکو اراک نمونه بارز اين برند است که توسط برادران رضايي در دهه 50 پايه
گذاري شد تا ماشين آلات معدني مورد نياز را براي استخراج معادن مس سرچشمه و کروميت
اسفندقه تامين کند. پس از انقلاب هپکو با بهره گيري از شرکايي همچون ولوو سوئد،
کوماتسو ژاپن و ليبهر و... به همکاري خود ادامه داد تا به سبب تحريم ها تنها از
همکاري با کاترپيلار باز بماند.
برادران رضايي که از ايران رفتند، هپکو مانند ساير خودروسازان زيرمجموعه
سازمان گسترش و نوسازي صنايع ايران شد. اين شرکت که يکي از شاهرگ هاي حياتي صنعت
در استان مرکزي است با اجراي اصل 44 به بخش خصوصي واگذار شد تا بيژن نامدار زنگنه
وزير نفت دولت اصلاحات بر صدر اين شرکت مديريت کند.
حساسيت انتصاب اين مدير اصلاح طلب تا آنجا بالا بود که يکي از بزرگ ترين
پيمانکاران قراردادهاي خريد خود را از هپکو لغو کرد تا مورد غضب دولت نهم قرار
نگيرد. هپکو با از دست دادن اين مشتري انحصاري و بزرگ روزبه روز با مشکلات مالي
عديده يي مواجه شد و هرگز نتوانست کشتي به گل نشسته خود را به ساحل نجات برساند.
هپکو که چهار برابر ولوو سوئد مساحت دارد پس از واگذاري به بخش خصوصي عملاً به
برندي در حال احتضار تبديل شد که اين روزها نه مي تواند محصولي به فروش برساند و
نه اينکه آينده يي اميدوارکننده پيش روي خود ببيند.
اين شرکت در حالي مي تواند رشد و توسعه خود را جشن بگيرد که معادن و راه
سازي در کشور توسعه يابد. رکود آن فعاليت ها باعث شد بزرگ ترين و تنها سازنده ماشين
آلات سنگين خاورميانه روزگار خوشي نداشته باشد و بيم آن مي رود با کاهش توليد،
شمارگان توليدش به چيزي در حد صفر کاهش يابد.
در کنار هپکو، تراکتورسازي تبريز نيز از ديگر برندهايي است که توليد آن در
حال حاضر به يک چهارم سال قبل کاهش يافته و با پنج هزار محصول به فروش نرفته همراه
شده است. بيسکويت گرجي، کاشي ايران، کاشي سعدي، بينالود و شرکت پارس مينو از ديگر
برندهاي نامي کشور هستند که همچون ساير برندهاي معتبر ديگر آينده نامعلوم خود را
به نظاره نشسته اند.
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 17:55 توسط علي اشرف مهراني
|
بهنویس،
سایتی که شاید عده کمی از ما نام آن را شنیده باشیم ولی سرویسی که این
سایت در اختیار ما ایرانیان قرار میدهد حتی میتوان گفت مهمتر از نان شب
برای هر ایرانی است. به بیان ساده این سرویس متون نوشته شده به زبان
پینگلیش(نوشتن فارسی کلمات با حروف انگلیسی) را به متون فارسی تبدیل
میکند. این قابلیتی است که ما ایرانیها شدیداً به آن احتیاج داریم، فضای
اینترنت پر شده از حروف انگلیسی که ما توسط آنها مینویسیم و کم کم زبان
خود را به فراموشی میسپاریم.همانطور که شاید به خاطر داشته باشید ما در
مطلبی که به معرفی فایرفاکس فارسی پرداخته بودیم، چنین نوشتیم:
پریانا به خوانندگان خود
پیشنهاد میکند تا از نرمافزارهایی که به فارسی ترجمه میشوند استفاده
کنند و حتی الامکان از سایتها و یا نرمافزارهایی که زبان فارسی را
پشتیبانی نمیکنند کمتر استفاده کنند و به این صورت استقبال فارسی زبانان
از نرم افزارهای فارسی باعث میشود تا دیگر سایتها و شرکتها نیز دست به
ترجمه محصولات خود بپردازند تا محصولات بزرگ وب هرچه بیشتر فارسی شوند و
مادران و پدران ما و یا آنهایی که به زبان انگلیسی مسلط نیستند نیز
بتوانند به خوبی از اینترنت و نرمافزارهای فارسی استفاده کنند. این موضوع
بسیار مهم است، زیرا در صورتی که شرکتی محصولی را ترجمه کند و استقبالی از
طرف کاربران مشاهده نکند دیگر ترجمه آن را ادامه نمیدهد و این موضوع باعث
به انزوا رفتن زبان فارسی در دنیای IT میشود، پس همه تصمیم بگیریم تا با
استفاده از محصولات فارسی، سرویسدهندگان و تولید کنندگان نرمافزار را
وادار به ترجمه محصولاتشان کنیم. استفاده از محصولات ترجمه شده به فارسی
در ابتدا حس بسیار عجیبی را برای شما به همراه خواهد داشت ولی با ادامه
استفاده به این محیط عادت میکنید.
چند وقت پیش فیسبوک به فارسی
ترجمه و در اختیار کاربران قرار گرفت، استفاده از فیسبوک به زبان فارسی
بسیار مهم است، با توجه به اهمیت فیسبوک در اینترنت، زمانی که سایتهای
دیگر آمار استفاده کاربران فارسی زبان از فیسبوک فارسی را مشاهده کنند یا
به این موضوع پی خواهند برد که کاربران فارسی زبان علاقه دارند از نرم
افزارهای فارسی استفاده کنند و یا برعکس نتیجه بگیرند که ترجمه یک
نرمافزار به زبان فارسی کاری بیفایده است زیرا کاربران ایرانی تمایلی به
استفاده از زبان فارسی ندارند و ما ایرانی هستیم که این آمار را میسازیم.
یکی از پارامترهای مهم دیگر در فارسی شدن وب فارسی نوشتن ما
ایرانیهاست، برای مثال کشورهای عربی را در نظر بگیرید؟ آنها آنقدر برای
زبان خود احترام قائل میشوند که تمام شرکتهای دنیای کامپیوتر را ملزم به
ترجمه نرمافزارهای خود کردهاند تا شرایطی فراهم شود که هیچ عرب زبانی
نیاز به نوشتن با حروف انگلیسی نداشته باشد. البته پریانا به این موضوع
واقف است که شرایط کشورهای عربی بسیار با ما متفاوت است ولی با نگاه کردن
به لیست زبانهای موجود در وب میتوان تعدادی را پیدا کرد که شاید نام
آنها نیز به گوش ما نرسیده باشد ولی نرمافزارهای وب را برای آنها ترجمه
میکنند. حال که شرایط ما با کشورهای دیگر دنیا اندکی متفاوت است ما
کاربران وب در ایران هستیم که باید نیاز خود را به گوش شرکتهای مختلف
برسانیم.
کاری که سایت و دیگر خدمات ارائه شده در سایت بهنویس
برای شما انجام میدهد به بیان ساده کمک به شما برای فارسی نوشتن در وب
است، ابزارهای ارائه شده در این سایت با استانداردهای روز نرمافزارهای وب
تولید شدهاند و به شما امکان میدهند تا در هر جایی فقط با یک کلیک
متنهای پینگلیش خود را به فارسی تبدیل کنید. روند کار بسیار ساده است، با
وارد شدن به صفحه اصلی کادری را مشاهده میکنید که در آن نوشته شده است
Salam، و در زیر آن کادر توضیحی کوتاه در مورد روش استفاده از نرمافزار
برای شما ارائه شده است: “لطفا متن را در ویرایشگر بالا با حروف لاتین
(مثل salam) تایپ کنید تا در اینجا پس از چند ثانیه به طور خودکار به حروف
فارسی تبدیل شود. برای اطلاعات بیشتر لطفا روی لینک “چگونه بنویسیم” در
بالا کلیک کنید.”
به همین سادگی، به همین خوشمزگی! فقط کافیست در کادر بالایی متن دلخواه
خود را به صورت پینگلیش وارد کنید و در کادر پایینی فارسی آن را تحویل
بگیرید.
ترجمه نام مجله توسط بهنویس
همانطور که مشاهده میکنید، بهنویس
نام مجله را که به صورت پینگلیش وارد شده بود به خوبی به فارسی ترجمه کرده
است، این عمل با سرعت بسیار خوبی انجام میشود و به عبارتی الگوریتم طراحی
شده برای این منظور یک الگوریتم Online است، یعنی به محض ورود متن، متن
شما مورد بررسی و ترجمه قرار میگیرد. بهنویس حتی امکان تصحیح حرف به حرف
متن ترجمه شده را نیز برای شما فراهم میکند، به این صورت که در صورتی که
بهنویس در ترجمه متنی که شما وارد کردهاید دچار مشکل شود میتوانید با
کلیک بر روی هر کلمه تمام حرفهای آن را تغییر دهید، بعد از تصحیح مطمئناً
بهنویس از اشتباه خود درس خواهد گرفت و این اشتباه را مورد بررسی قرار
میدهد.
تصحیح حرف حرف ترجمههای اشتباه در بهنویس
بهنویس بعد از
اضافه شدن زبان فارسی به مترجم گوگل، API مترجم گوگل را در سایت خود قرار
داده است تا شما بتوانید بعد از ترجمه متن خود از پینگلیش به فارسی آن را
به زبانهای دیگر موجود در لیست مترجم گوگل نیز ترجمه کنید.
بهنویس یک نوار ابزار
را نیز جهت ترجمه متون یا کلمات به فارسی برای مرورگرهای فایرفاکس و
اینترنت اکسپلورر تهیه کرده است که با نصب آن میتوانید متون مورد نظر خود
را بدون رجوع به سایت بهنویس ترجمه کنید. یکی از امکانات جالب این نوار
ابزار کادر ورودی است که بعد از وارد کردن هر کلمه به زبان پینگلیش و وارد
کردن یک فاصله آن را به فارسی ترجمه میکند این قابلیت به شما امکان
میدهد در هر جای وب و به سادگی از گذاشتن کامنتهای پینگیلیش خودداری
کنید.
نوار ابزار بهنویس
مانند اکثر سرویسهای مهم در اینترنت که API نرمافزار خود را برای
دسترسی برنامهنویسان روی وب قرار میدهند، بهنویس هم در حرکتی بسیار
ارزشمند API مربوط به نرمافزار خود را روی وب قرار داده است تا
برنامهنویسان بتوانند سایتهای خود را به این قابلیت مجهز کنند، این API
به برنامهنویسان و طراحان وب این امکان را میدهد تا با قرار دادن کدهای
آن در کنار هر کادر ورودی متن، متن را به طور خودکار از پینگلیش به فارسی
تبدیل کنند، توضیحات بیشتر در این زمینه را میتوانید در اینجا ببینید.
بهنویس توسط دو تن از ایرانیان خارج از کشور به نامهای نیما بیگدلی شاملو (بنیانگذار و مدیر برنامه نویسی) و آوید بوستانی (بنیانگذار، هماهنگ کننده و مدیر بازاریابی) طراحی و تولید شده است.
به خاطر دارم نيمه ارديبهشت 1358 براي زيارت عتبات عاليات به نجف اشرف مشرف
شدم. در بدو ورود مرحوم شهيد آيت الله سيد محمد باقرصدر طاب ثراه نگارنده را
سرافراز فرمودند و به همراه يکي از دوستان مشترکمان به محل اقامت اينجانب تشريف
فرما شدند و زيارت ايشان نصيبم شد. چه مبارک سحري بود و چه فرخنده شبي که هرگز از
خاطرم نميرود. ايشان از مباحثات با ابن عمّشان امام موسي صدر، و يادداشتهاي درس
مرحوم والدما، آموزگار جاودان فقاهت مکتب قم «آيت الله سيد محمد محقق داماد» و
نظريات جديد مطروحه در اين مکتب سخن گفتند. از استاد مرتضي مطهري که شهادتشان تازه
رخداده بود و نظراتشان گفتگو به ميان آمد. آنگاه ايشان خطاب به اينجانب فرمودند
«اين روزها آقاي سيد محمودهاشمي که گويي فرزند من است براي حفظ جانش عراق را به
قصد قم ترک کرده است و نويد دادند که ايشان ميتواند صديق همفکرگرانبهايي براي شما
باشند». من که ناديده خريدار شده بودم نخستين بارکه جنابعالي را در قم زيارت کردم،
درست همان يافتم که فرموده بودند. اينک به حکم ولايت دوستي، و با استفاده از حقوق
شهروندي، مايلم که بي پرده سطور زير را به عرض برسانم:
حضرت آيت الله
به عقيده اينجانب بالاترين و بزرگترين ره آورد تحولات
قرن حاضر براي بشريت معاصر قواعد جزاي عمومي و آئين دادرسي کيفري است. اين گفته
حقوقدانان جهاني به هيچوجه گزاف نيست که ارزيابي نظام قضايي و حقوقي يک جامعه بر
محور قواعد جزاي عمومي و آئين دادرسي کيفري و اجراي آن در جامعه دور ميزند و
برهمين محور بايد سنجيده شود.
به موجب اين گونه اصول قانوني است که اشخاص ميدانند
چه عملي جرم است تا اگر مرتکب شوند مجازات ميشوند و اگر اجتناب کنند با خيال راحت
ميتوانند در کنار خانواده با آرامش به زندگي ادامه دهند و کسي به آنان کاري
ندارد؟ و در فرض ارتکاب به چه مجازاتي مجازات ميشوند و چگونه و با چه آداب و
موازيني مجازات بر آنها اجرا ميگردد؟ و اگر متهم شدند از چه حقوقي برخوردارند و
چگونه دردوران اتهام با آنان برخورد ميشود و چگونه آنان ميتوانند دفاع کنند؟
معتقدم اين نظامنامهها هرچند نگارش و تنظيم آن در
قرن حاضر انجام گرفته، ولي مباني و اصول آن چنان عقلاني است که نميتواند با
تعليمات راقيه اسلام متکي بر اجتهاد مفتوح شيعي منطبق نباشد. و لذا در دوران سابق
مورد تاييد فقيهان بزرگ زمان خويش نظيرآيت الله نائيني و آيت الله مدرس اعليالله
مقامهم و خوشبختانه پس از انقلاب اسلامي مورد تاييد مراجع رسمي قرار گرفته است.
معتقدم که محور اصلي خواسته ملت ايران در انقلاب
مشروطيت تحت عنوان تشکيل عدالت خانه در واقع تقنين همين اصول و موازين بوده و در
انقلاب اسلامي هم، ما شاهد بوديم که يکي از انگيزههاي خيزش مردمي نقض همين اصول
در بيدادگاههاي اختصاصي بود.
جناب آقايهاشمي شاهرودي
تحمل بفرمائيد که به صراحت به حضورتان عرض کنم که
درزمان شما، نه نظرا بلکه عملاً، اين رکن اساسي امنيت اجتماعي نه تنها متزلزل بلکه
در ملاءعام ويران شد، و اين بهاي کمي نبود که ملت ايران پرداخت کرد.
توجيه شرعي نقض قواعد عمومي جزا و اصول محاکمات توسط
برخي از دوستان، که فقاهت آنان را اگر بپذيرم درايت و آگاهي آنان را هرگز نخواهم
پذيرفت، هرچند ممکن است ارائه و برآن اصرار شود. ولي شما مرا ميشناسيد که فرزند
فقاهتم، و ديرينه اين درگاهم، فقيهان واقعي را از فقهيان رسانهاي بخوبي تشخيص ميدهم.
با شناختي که اينجانب از جنابعالي دارم، شما از آن دسته فقيهان نيستيد، و امکان
ندارد که از نظر فکري بتوانيد با آناني همراه شويدکه توجيه گر شرعي اينگونه نقض
قوانينند.
سخنراني شما در سال 1373 در محل کار اينجانب
فرهنگستان علوم پيرامون محدوده تمسک به مصلحت ثبت و ضبط است و بعيد ميدانم که در
تقلب احوال تغيير نظري برايتان حاصل شده باشد.
چند روز پيش در جلسهاي با حضور چند تن از مسئولان
نسبتاً بالاي نظام سخن از اخبار وقايع اسفبارِ روز و ستمي که بر مردم رفته است، در
ميان بود. اخباري که بهطور مستفيض و بلکه متواتراجمالي ثبوت آن مسلم و انکار آن
غير ممکن بود،(باز هم خدا کند دروغ باشد). ناگهان يکي از ذوات محترم سکوت را شکست
و با نگاهي عاقل اندر سفيه رو بمن کرد و با پوزخندي معنيدار گفت اين اعمال که
توجيه شرعي دارد!!! خدا ميداند چنان مغز استخوانم را سوزاند که هنوز بيقرار و
ناآرامم. ياد جمله حضرت مولا(ع) افتادم که فرموده است:
ولوکان امرءا مسلما مات من بعد هذا اسفا ما کان عندي
ملوما بل کان عندي جديرا.(نهج البلاغه)
مورخين آوردهاند که وقتي حجاج بن يوسف ثقفي بدستور
عبدالملک مروان خليفه اموي، براي ايجاد خفقان و اسکات معترضين، همراه چند جلاد
وارد کوفه شد مستقيما به مسجد آمد و مردم را فراخواند سپس بالاي منبر رفت و اعلام
داشت «هاناي مردم! نه به کودکانتان رحم ميكنم ونه به پيرانتان!. بيگناهتان را به
جاي گناهکار مواخذه خواهم کرد و به صرف گمان تحويل جلادان خواهم داد(آخذ بالتهمة
واقتل بالظنه)، همه اينهااز اختيارات من است و هرچه من مصلحت بدانم عين شرع
است!!!»
تفکر فوق دقيقا همان بافته و تافته تفقه مبتني بر
کلام اشعري است که نتيجهاش در کتاب المستظهري غزالي به خوبي مشهود ميگردد.
اگر خداي ناکرده قواعد عمومي جزا و اصول محاکمات
رعايت نشود و يا نقض قوانين با توجيهات ضداخلاق انساني موجه گردد، زندگي به همين
شرايط تلخ (العياذ بالله) باز ميگرددکه مرگ بهتر ازآن زندگي است.
ما که به پيروي از اهل بيت عصمت و طهارت(ع) و اجتهاد
مفتوح مبتني برکلام عدليه مبتهج و بر آن مفتخر و شاکر اين نعمت بزرگ هستيم، هرگز
مجاز نيستيم که در تشخيص حسن عدالت و قبح ستمگري که مردم خردمند ملتمان خودشان به
بداهت درک ميكنند قيمومت شرعي نمائيم و تفکر آنان را تعطيل کنيم.
حضرت آيت الله
حضرتعالي خدمات شگرفي در دستگاه قضايي البته که انجام
دادهايدکه انکار آن ناسپاسي است، ولي با کمال تأسف وقايعي در دوران رياستتان به
خصوص در روزهاي اخير رخداد که ملت ايران طعم تلخش را هيچگاه از ياد نخواهد برد.
وقايعي که چه به دست کارگزاران قوه مجريه انجام يافته باشد و چه بدست ضابطين قضايي
و چه بدست دارندگان پايه قضايي همه و همه مسئولش قوه قضائيهاي است که شما
مسئوليتش را به عهده داشتيد.
حضرت آيت الله!
مطمئن باشيد شما در راس قوهاي قرار داشتيد که عليرغم
همه ويرانيها و خرابيها به دليل طبع کار و ساختار باقيمانده از پيش هنوز هم قضات
شجاع، متشخص، پاکدامن و داراي و ثاقت قضايي وجوددارند.
شما ميتوانستيد با حمايت از استقلال قضايي بسياري از
مشکلاتي که ساعتها وقت قوه مقننه را ميگرفت و از کارهاي مهمتر باز ميداشت به
آساني حل کنيد، که نکرديد.
شما در حوادث اخير ميتوانستيد آمرين قانوني در هر
پست و مقامي که هستند و مامورين متخلف از موازين اخلاقي را به دست قضات شريف آگاه
به قوانين محاکمه کنيد که لااقل تا امروز که واپسين روزهاي رياستتان است، نکردهايد.
شگفتا! کار قوه قضائيه به جايي رسيده که از يکسو توسط
ائمه جمعه موقّته توصيه به بيرحمي شوند و حديث شريف لا دين لمن لا رحم له را
فراموش کنند و يا به «گرفتن اعتراف!!» مفتخر گردند و از سوي ديگر توسط رياست قوه
مجريه به رعايت رافت اسلامي و کرامت انساني مورد خطاب قرار گيرند. البته بسيار خوب
سفارشي بود که ايشان فرمودند-شکرالله سعيهم- ولي آيا بهتر نبود که رئيسجمهور دولت
نهم به جاي چنين خطاب بشر دوستانه به جنابعالي يا لا اقل در جنب آن، عتاب قانوني
به وزير کشورشان ميكردند و وي را تحويل دستگاه عدالت ميدادند؟ وزيري که تحت
مسئوليت وي چنين وقايع شرمآوري اتفاق افتاده است مگر ميتواند مسئول نباشد؟ آيا
اين نتيجه تاخير حضرتعالي در اقدام قضايي نيست؟
به موجب قوانين مدون مملکتي کليه زندانهاي کشور زير
نظر قوه قضائيه اداره ميشود، و مسئوليتش با اين قوه ميباشد. آيا بهتر نبودکه قبل
از صدور فرمان مقام معظم رهبري مبني بر تعطيل «زندان کهريزک»، شما خودتان دستور
بازرسي صادر ميفرموديد و چنانچه آنرا فاقد معيارهاي لازم ميديديد مبادرت به
تعطيل آن ميكرديد؟ شما آنقدر تاخير فرموديد تا اين مدخل در دائرة المعارفهاي
جهاني بنام حکومت ديني ايران در کنار مدخلهاي زندانهاي گوانتانامو و ابوغريب در
زمان معاصر با کمال تأسف وارد شد.
از منبع موثقي شنيدم که يکي از مراجع تقليد معاصر که
از راه دور محاکمهاي که از سيماي ايران پخش ميشد پيگيري ميكردند، به همان منبع
فرموده بودند که بهتراست لااقل اين محاکمات را که ننگي است براي قضاي اسلامي!! از
تلويزيون پخش نشود.
عزيزاني که با زندگي صاحب اين قلم آشنايند ميدانند
که صراحت وي تازگي ندارد و سوابق اوراقي که تحت عنوان گزارش خطاب به شوراي عالي
قضايي وقت و يا صاحبان مناصب اجرايي نگاشته شده و در بايگاني سازمان بازرسي کل
کشور علي القاعده موجود است، گواه و اثبات کننده اين مدعاست. صاحبان مناصب اجرايي
آنزمان که در عمل به گزارشات اين ناصح مشفق و درخواست خالصانه وي مبني بر اجراي
صحيح قوانين را اهتمام نکردند و آنروز او را در پافشاري بر نهادينه کردن زندگي
مدني و تحت لواي قانون را ياري ننمودند، امروز گرفتار کمند نقض قوانين شدهاند. و
باز هم معتقدم نقض قانون به نفع هيچکس نخواهد بود هرچه در آن تاخير شود ظلم و ستم
به همه ميباشد.
از اينکه سخن به درازا کشيد عذر ميخواهم. آنچه عرض
شد دراين روزهاي آخرين مسئوليت حضرتعالي هر چند نوشداروي پس از مرگ سهراب است. ولي
به هرحال اين سطور شايد براي آيندگان مفيد و براي شما نقطه افسوسي باشد که ايکاش
در حوزه علميه به کار تدريس و پژوهش ادامه داده بوديد و هرگز به اين ورطه خطير پاي
نمينهاديد و به همان نقطه اميد استاد شهيد بزرگوارتان واصل ميشديد.
عريضه را با بيتي از غزل خواجه شيراز به آخر ميبرم:
به قد و چهره هرآنکوکه ماه مجلس شد
جهـان بگيـرد اگر دادگستـري دانـد
سيد مصطفي محقق داماد
11مرداد88
---------------------------------
درباره استاد محقق داماد:
آیتالله سیدمصطفی محقق داماد (احمد آبادی)، (زادهٔ ۱۳۲۴
خورشیدی) فرزند آیتالله سید محمد داماد، مجتهد، حقوقدان و استاد حوزه و دانشگاه
است. وی استاد دانشکدهٔ حقوق دانشگاه شهید بهشتی و عضو فرهنگستان علوم ایران است.
محقق داماد در ۱۳۲۴ شمسی در قم به دنیا آمد. علوم دینی را نزد استادان بزرگ حوزه
علمیه قم فرا گرفت و علاوه بر آن در دانشگاه تهران به تحصیل حقوق و فلسفه اسلامی
پرداخت و به اخذ درجه فوق لیسانس در هر دو رشته نائل گردید. وی، مطالعه و تحصیل در
رشته حقوق را پیگرفت و از دانشگاه لوون بروکسل درجه دکترا دریافت کرد. وی پس از
استقرار نظام جمهوری اسلامی در سمتهای گوناگون اجرائی، قضایی و فرهنگی ایفای نقش
کردهاست، از جمله مدتها ریاست سازمان بازرسی کل کشور را عهدهدار بود و اینک به
عنوان استاد و رئیس گروه حقوق دانشگاه، رئیس گروه علوم و معارف اسلامی فرهنگستان
علوم ایران، ریاست گروه حقوق سازمان مطالعه و تدوین کتابهای علوم انسانی دانشگاهها،
عضو هیئت داوران خبرگان بدون مدرک، عضو شورای علمی مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی،
سردبیر فصلنامه فرهنگستان علوم و... به خدمات علمی و فرهنگی ادامه میدهد. وی
علاوه بر بهرهگیری از دو نظام آموزشی حوزه و دانشگاه، بهزبانهای عربی، انگلیسی
مسلط است و با زبان فرانسه آشنایی دارد
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 22:26 توسط علي اشرف مهراني
|
مطلب زيباي زير توسط يكي از هموطنان نوشته شده خواندن آنرا به همه توصيه مي كنم
من رأي مي دهم زيرا...
دو
كوهنورد سقوط كرده اند و از طنابي نازك در پرتگاهي عميق آويزانند. طناب
توان تحمل وزن هر دو را ندارد. مي توانند آن قدر صبر كنند تا ناگزير
ريسمان پاره شود و هر دو به عمق دره سقوط كنند. اما آن كه در انتهاي طناب
آويزان است چاقوي اش را بيرون مي كشد و طناب را از بالاي سر خود مي برد،
به عمق دره پرت مي شود و ديگري را نجات مي دهد. گاه از خود مي پرسم اگر من
در اين موقعيت تراژيك گيرمي افتادم شجاعت چنين تصميمي را، در اوج نا اميدي
داشتم؟! به گمانم انتخابات رياست جمهوري ايران، بسياري را در چنين موقعيت
دشواري قرار داده است، انتخابي سخت اما ضروري! چنين است كه من تمام كساني
را كه در عين درد و شايد نا اميدي، اما شجاعانه پاي صندوق مي ايستند و رأي
مي دهند، مي ستايم.
مسلما انتظار معجزه و دگرگوني كلي شرايط را ندارم و بديهي است مشكلات
و درگيريهاي تلخي كه در دوران خاتمي وجود داشت، ادامه خواهند يافت. اما من
پاي صندوقي خواهم ايستاد زيرا به رغم همه ي ناكامي ها و فريب هاي آشكار،
اين بهترين امكان من براي خواست دمكراسي است.
من رأي ميدهم زيرا مطمئنم ايران بخشي از اين جهان است كه خواه نا خواه
به سوي توسعه و مدرنيته پيش مي رود و هر چه قدر اين دگرديسي با هزينه هاي
كمتري صورت گيرد به سود من خواهد بود.
من رأي ميدهم زيرا گمان
ميكنم نجات ايران فقط با نهادينه شدن مدنيت مدرن ممكن ميشود، هر چند هزنيه
ي آن ناكامي هاي بزرگي است كه با تمام زندگي خود پرداخت مي كنيم.
من رأي مي دهم زيرا از جنگ، فقر و ويراني سرزمين ام مي ترسم.
من رأي مي دهم زيرا از تكه تكه شدن ايران مي ترسم.من رأي ميدهم زيرا از اين كه در فرودگاههاي دنيا به من و هم وطنانم توهين شود بيزار م.
من راي ميدهم زيرا در هر كجاي جهان باشم شناسنامه من ايراني است و از اين كه با خواندن مليت ام به ريشخند نگاهم كنند بيزارم.
من رأي مي دهم زيرا از آدم هايي كه
تسليم نا اميدي مي شوند مي ترسم. زيرا مي دانم كشورم از كساني كه چون دايي
جان ناپلئون در توهم توطئه زندگي كرده اند و اراده خود را انكار مي كنند،
بدترين زخم ها را خورده است.
من رأي ميدهم زيرا از آدمهايي كه بار مسؤليت را به بهانه ترديد، خشم
و ناكامي هاشان از دوش خود برمي دارند، ميترسم. من آدمهايي را كه از زخم
هاي خود، توجيهي براي بي تفاوتي نسبت به سرنوشت ديگران مي سازند، دوست
ندارم.
من با اميد به تغييرات بزرگ رأي نميدهم. من رأي مي دهم زيرا اين تنها
وسيله ي اثبات قدرت اراده ي من در سرزميني است كه بديهي ترين خواسته هايم
انكار شده است.
من رأي ميدهم زيرا هنوز ايران را دوست دارم.
عليرضا محمودي ايرانمهر
مطالب مرتبط
http://sepidedam.com/ViewDetaile/?cnt=atd&id=131
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 1:19 توسط علي اشرف مهراني
|
1-در شهر قزوين خانمي كه به ادعاي نيروي انتظامي تعادل رواني نداشته است مرتكب 5 فقره قتل گرديدو بيش از سه ماه جو رعب و وحشت را در يك استان حاكم نمود ونيروي انتظامي پس از دستگيري متهم به قتل اعلام نمود كه پيگيري وبه نتيجه رسيدن اين پرونده از نظر مدت زماني در دنيا بي سابقه است.!
2- سه نفر جوان در روز روشن در يكي از مناطق جنوبي كرج با حمله به يك زن ومردجوان با ساطور وشمشير همچون راهزنان قرون گذشته ضمن لت وپار كردن مرد ،همسر وي را ربوده وپس از تجاوز جمعي به وي جسد نيمه جان وي را روز بعد در بيابانهاي اطراف كرج رها مي كنند.!
3- يكي از نمايندگان مجلس قانون گذاري در مراكز يكي از استانها با ايجاد مانع جهت جلوگيري از پرواز هواپيماي آماده حركت با تهديد خدمه وخلبان هواپيما ،سوار هواپيما گرديد و با ارعاب وتهديد براي خود جا تهيه كرد!
4-راننده اي كه امبولانسي راه تردد اورا سد نموده بود اقدام به تنبيه راننده آمبولانس وبيمار همراه وي كرد وراننده امبولانس رانيز همراه بيمار به بيمارستان فرستاد.در شوراي حل اختلاف قاضي مربوطه توصيه كرد كه با هم سازش نمايند.!
5- فرزند فرماندار يكي از شهرهاي استان لرستان در مدرسه با يكي از همكلاسيهاي خود درگير گرديد .فرماندار در مدرسه حاضر شده ونسبت به تنبيه كودك مقابل شخصا اقدام مي كند.!
نمونه هاي فوق مشت نمونه خروار است .اتفاقات اين چنيني هر روزه در لابلاي خبرها وجود دارد .آيا به راستي هيچ رابطه اي بين ناهنجاريها وقانون شكني هاي فوق وجود ندارد؟ جامعه ما را چه ميشود ؟به كجا ميرويم ؟مسبب كيست؟ راه چاره چيست؟چه بايد بكنيم؟
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 0:38 توسط علي اشرف مهراني
|
افراد زيادي را مي شناسم كه افتخارشان اين است كه تا كنون شناسنامه آنها مهر انتخابات نخورده است وبه مناسبت هاي مختلف در مجامع خصوصي اين مطلب را اعلام مي كنند تا مبادا ديگران تصور نمايند كه آنان در انتخابات شركت كرده ويا شركت ميكنند و از اين بابت كارنامه شان مهر باطل بخورد .اعتقاد داشته ام وبر اين اعتقاد پا مي فشارم كه خارج از گود ايستادن وفقط نظاره گر بودن وانتظار اينكه نتيجه نيز به نفع ناظر خاتمه يابد مصداق اين است كه در يك بازي تيمي در مسابقه شركت نكرده وانتظار برد داشته باشيم از مطالبي كه در ارتباط با موضوع از وبلاگهاي مختلف خواندم مطلبي از اقاي ابراهيم نبوي با عنوان انتخابات شوخي نيست به نظرم جالب امد .خواندن آن را به دوستان توصيه ميكنم
انتخابات شوخي نيست ،روزهاي سخت در پيش است.
روزهای سخت جنبش اصلاحات در پیش است.
روزهایی پر از شک و تردید که درآن رسیدن به تصمیم درست کاری دشوار خواهد بود و احتمال وقوع اشتباه روز بهروز افزونی می یابد. این
تردید بخصوص از آنجا تشدید می شود که بسیاری ازرهبران اصلاحات و از جمله خود نامزدها
مجبورند از گفتن مقصود اصلی خودبطوررسمی، خودداری کنند.
به کلیه نیروهایی که به اصلاحات فکر
می کنند هشدار می دهم، بازینخورید. وقت برای تکرار اشتباهات گذشته نداریم. از اصلاح طلبان بخصوصمشارکتی ها و مجاهدین
انقلاب می خواهیم از آنچه در وقایع ده سال گذشته برما گذشته است پند بگیرند و رفتار
عقلانی و منطقی را انجام دهند. متاسفانهبرخی دوستان اصلاح طلب علیرغم صداقت و
سلامت سیاسی ، دچار سرگیجه مفرط وبی تصمیمی دشواری هستند که برای مردم ما تازگی ندارد. پیش از این برخیاصلاح طلبان تاریخی ترین
فرصت های شان را بخاطر بی تصمیمی، تصمیماتدیرهنگام یا رادیکالیزم بی موقع از
دست داده اند.
برخی دوستان اصلاح طلب چهار سال قبل
با انتخاب معین، به عنوان یک نامزدغیرجذاب و نامناسب، مرحله اول را باختند و در مرحله دوم نیز به جای اتخاذتصمیم سریع و صریح حمایت
از هاشمی رفسنجانی، آنقدر فرصت را از دست دادندکه در سه روز آخر هیچ کاری نمی شد
کرد. اکنون نیز برخی اصلاح طلبان دچارهمان لکنت، بی تصمیمی و واکنش دیرهنگام هستند. این در حالی است که آقایخاتمی، میرحسین موسوی و
مهدی کروبی برخلاف انتظار بهترین بازی شان را درهفته پیش انجام داده اند. رفتار خاتمی
از زمان اعلام نامزدی، تا سفر شیرازو یاسوج و آنگاه اعلام انصراف، رفتاری تحسین برانگیز و بسیار دقیق و درستاز منظر سیاست و اخلاق
است. با توجه به رفتار خاتمی و همچنین واکنشنیروهای هوادار وی مواردی را قابل ذکر
می دانم.
اول، خاتمی رهبر اصلاحات است
مشکل اصلی جنبش اصلاحات در سالهای
ریاست جمهوری خاتمی از آنجا ناشی می شدکه خاتمی در واقع در موقعیت رهبری اصلاحات تعریف شده بود، اما عملا مسوولاجرایی کشور بود. بسیاری
از ابهامات و بحرانهای کشور نیز ناشی از همینبود. عمکرد و رفتار خاتمی در هفته پیش
او را در موقعیت رهبری اصلاحاتنشاند. او ابتدا نامزدی خود را اعلام کرد و به ما نشان داد که آماده پذیرشمسوولیت است، آنگاه در دو
سفر شیراز و یاسوج معلوم شد مردم همچنان او رامحبوب ترین سیاستمدار موجود می دانند و
سپس با اعلام انصراف و بخصوص نامهبی نظیر انصراف خود، نشان داد که قصد دارد فضای متشتت و بی سروسامان جنبشاصلاحات را به سامان
بیاورد. او انگیزه خود را حفظ اتحاد میان اصلاح طلبانعنوان کرد، به نفع موسوی کناره گرفت و
تلویحا نشان داد که به عنوان رهبراصلاحات- که انتخاب طبیعی شده است- عمل می کند و از سوی دیگر نشان داد کهتا پایان انتخابات رهبری
جنبش اصلاحات را برای ایجاد اتحاد تا پیروزی کاملاداره خواهد کرد.
دوم: چرا خاتمی به نفع موسوی انصراف
داد؟
بسیاری از کسانی که از خاتمی انتظار
داشتند نامزد ریاست جمهوری باقیبماند، و امروز موسوی را نامزد مناسبی برای ریاست جمهوری نمی دانند، بایدبه این سووال پاسخ بدهند
که وقتی انتخاب حساس و مشخص و تعیین کننده خاتمیرا برنمی تابند، با چه منطقی خودش را
ترجیح می دهند؟ متاسفانه برخی دوستاناصلاح طلبی که در پی نامزدی تازه از میان مشارکتی ها و یا هر کسی بجزموسوی هستند، از شکست
انتخابات گذشته درس عبرت نگرفته اند و باز هم اشتباهخرداد 84 را می خواهند تکرار کنند.
میرحسین موسوی، حتی پیش از خاتمی نیزنامزد جریان اصلاح طلب برای ریاست جمهوری بود. جنبش اصلاحات، حاصل تغییرمدیران زیر دست موسوی است
و موسوی نزدیک ترین مدیراجرایی کشور به این گروهاست. پیام خاتمی به موسوی گویای آن
بود که خاتمی با تدبیر نامه را نوشتهاست. پیام موسوی نیز حاکی از این بود که موسوی به جنبش اصلاحات ایماندارد. از همه مهم تر پیام
کروبی نشان از حل مشکلی بسیار مهم داشت، برخوردبا حسن نیت و دوستانه کروبی با خاتمی
و موسوی نشان داد که احتمال توافقبرای رسیدن به نتیجه در میان اصلاح طلبان بسیار افزایش یافته است.
سوم: چرا ریاست جمهوری را می خواهیم؟
شاید نبودن احمدی نژاد بر سر قدرت بیش
از بودن قدرت در دست اصلاح طلبانمهم باشد، رفع خطر جنگ و تنش در سیاست خارجی و بی لیاقتی و بی کفایتی دراداره کشور و حل بحران
اقتصادی و ایجاد فضای باز اجتماعی و سیاسی چیزینیست که تنها از خاتمی ساخته باشد.
مهم تر از همه چیز هدف ما رفتن نظامیاناز سیستم اجرایی، بازگشت برنامه به اقتصاد کشور و حذف احمدی نژاد از نظاماجرایی کشور است. اگر کسی
چون من از خاتمی حمایت می کند، نه بخاطر این استکه خاتمی تنها رئیس جمهور ممکن برای
ایران است، بلکه به این دلیل است کهخاتمی یک اصلاح طلب است.
خاتمی اگر بتواند پیروزی اصلاح طلبان
را سازمان دهد و آن را به ثمربرساند کاری گران کرده است. اگر قرار است کروبی با کمک از آدمی مثلکرباسچی از حامیان کروبی
دولت تشکیل بدهد یا میرحسین موسوی بخواهد از کسیمانند محمد بهشتی از حامیان موسوی
برای کابینه اش استفاده کند، من مطمئنخواهم شد که ما با دو گروه رقیب عاقل روبرو هستیم که هر دو در محدودهاصلاحات کابینه خوبی می
توانند تشکیل دهند یا مهم تر اینکه به یک کابینهپایدار ائتلاف برسند. هم موسوی و هم
کروبی می توانند دولتی توانا و مناسبرا تشکیل بدهند.
یادمان نرود که پنج سال قبل آرزوی مان
بود که کرباسچی یا مهاجرانی دولترا در اختیار بگیرد و چهار سال قبل نهایت خواسته مان این بود که موسوی بهجای معین نامزد اصلاح
طلبان شود. من و بسیاری از پیروان خاتمی از موسویحمایت می کنیم، چون خاتمی از او حمایت
کرده است و حمایت ما از خاتمی بهمعنای آن است که ما با حمایت از رهبر اصلاحات به اصلاحات قدرت می بخشیم. ما نباید در هیچ حالتی
وارد درگیری با اصلاح طلب دیگر شویم، طرفدارانکروبی و موسوی باید میثاق عدم تعرض را
با هم ببندند تا رقیب خطرناکی کهتمام قدرت را در دست دارد ما را به یکدیگر مشغول نکند.
چهارم: اصلاح طلبان وقت هدر ندهند چهار سال قبل
اصلاح طلبان وقت حمایت از هاشمی را از دست دادند. این امر درسالهای اخیر به اخلاق سیاسی آنان
تبدیل شده است. این یک بی نظمی و بیاصولی غیر موجه و در شرایط کنونی خطرناک است. رهبر اصلاحات از موسوی حمایتکرده است و این سرمایه
بزرگ ماست. وی ما را نسبت به یک ماه قبل گامها بهپیش برد. اصلاح طلبان باید بدانند، یک
احتمال غالب این بود که اگراصولگرایان از پیروزی خاتمی مطمئن شوند، ممکن است صلاحیت او را رد کنند، واگر این کار را یک هفته
قبل از انتخابات می کردند، ممکن بود نتوانیم دریکی دو هفته فضا را به دست بگیریم.
خاتمی به موقع کنار کشید و حالا فرصتکافی برای معرفی موسوی به جامعه داریم. مشکل دیگری که حل شده است، رفعبحران از ستادهای رقبای
اصلاح طلب است. به نظر می رسد بازی انتخابات باهوشمندی خاتمی در دست اصلاح طلبان است
و موسوی و کروبی اگر درست عمل کنندو طرفداران آقای خاتمی از نامزد مورد حمایت وی پشتیبانی کنند، امکانپیروزی ما بسیار بالاست.
این امر قطعا به معنای آن نیست که خوشباورانهصحنه را رها کنیم و برویم و منتظر روز
واقعه باشم، به این معنی است که یکمرحله به پیروزی نزدیک شدیم. دوستداران خاتمی این را باور کنند و بیایندکه وقت تنگ است و کار زیاد.
پنجم: دوقطبی شدن انتخابات اتفاق
افتاده است اتفاق مهمی
افتاده است، حالا احمدی نژاد نامزد ریاست جمهوری محافظه کاراناست که آیت الله خامنه ای
چند بار تصریحا از وی حمایت کرده است. او نامزدمشخص محافظه کاران است و کنار رفتن او
به معنای به هم خوردن تمام پروژههای محافظه کاران گروه آقای احمدی نژاد و نظامیان حامی اوست. از سوی دیگررهبری اصلاحات نیز، رئیس
جمهور مورد نظر خود را پیشنهاد کرده است. حالااصلاح طلبان باید وارد رقابت بشوند،
یک انتخابات دوقطبی در جریان است. یکطرف رئیس جمهور کنونی است که صریحا مورد حمایت رهبری است و طرف مقابلاصلاح طلبان هستند که می
خواهند دولت را در اختیار بگیرند. موسوی یک نامزدمطمئن است که احتمال رد صلاحیت او
بعید به نظر می رسد، با اصلاح طلبان همخانواده است و سالها با آیت الله خامنه ای، رهبری کنونی و ریاست جمهورسابق، در یک کابینه همکار
بوده اما همواره استقلال خود را از ایشان نشانداده است. با این وضع بدیهی است کسانی
که مهم ترین انتقادشان به خاتمی اینبود که چرا وی تدارکاتچی نظام بود، لابد نمی توانند به موسوی تدارکاتچیبگویند.
ششم: فریب بازی محافظه کاران را
نخوریم
ما خودمان می دانیم که اصلاح طلبان
بارها از موسوی خواستند تا نامزد آنانشود و او اجتناب کرد، چه کسی می خواهد به ما بگوید که موسوی نامزد ما نیستو نامزد حاکمیت است؟ ما
خودمان می دانیم که خاتمی اصرار داشت تا موسوینامزدی را بپذیرد و موسوی همواره نمی
پذیرفت، چه کسی می خواهد به ما بگویدکه موسوی با ورود به بازی کار اصلاح طلبان را خراب کرد؟ و اگر چنین استچرا خاتمی از او به صراحت
حمایت کرده است؟ مشکل این است که در حال حاضرنیروهای جنگ روانی دولت نهم و
اصولگرایان با تمام قدرت درگیر ایجاد بحراندر جبهه اصلاحات اند، آنان می خواهند
امکان توافق و اتحاد در میان اینجبهه را از میان ببرند.
آنها با استفاده از همه نیروهای
متزلزل، تندروهای ساده لوحی که علیهانتخابات موضع گرفته اند، کسانی که دست چپ شان زیر سنگ قوه قضائیه است وبا دست راست شان علیه
اصلاحات تبلیغ می کنند، دارند بذر اختلاف را میکارندتا میوه شکست را درو کنند. ما نباید
ساده باشیم. ما حق نداریم با بی خردی،بی تصمیمی، بی تفاوتی یا سهل انگاری فراموش کنیم که خطر اصلی وجود دولتیاست که اگر چهار سال دیگر
بر سر کار باشد، چیزی از ایران باقی نخواهدماند.
ما باید بر سر رفع خطر احمدی نژاد
پیمان ببندیم، ما باید از خاتمیحمایت کنیم و پشتیبانی خود را از نامه مهم وی در انصراف برای پیروزیاصلاحات، تبدیل به عمل
سیاسی کنیم و برای انتخاب میرحسین موسوی نامزداصلاح طلبان و روکم کنی دموکراتیک از
گروه احمدی نژاد و حامیانش عمل کنیم.
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 23:14 توسط علي اشرف مهراني
|
مدتي بود كه فكر مي كردم كه بايد قدم جديدي را به نفع مردم جامعه ام بردارم ولي نمي دانسمتم از كجا و چطوري آغازكنم، تا اينكه يكياز دوستانمفرمي
را برايم آورد كه درآن نوشته بود :بيماران نيازمند پيوند را ياريكنيم.
كه در واقع وصيتنامه اي بود كه
معاونتدرمان واحد پيوند اعضا، آنرا تدوين كرده بود و دوستم آنرا برايم آورد و گفت كه اين فرم
را پركنم و بعد آنرا به مركز دانشكده علوم پژشكيو خداماتبهداشتي ارائه دهم جا
خوردم وشوكه شدم . باورم نميشد فكرمي
كردم اگر آنرا پركنم فردا خواهم مرد و احساس بدي داشتم ولي به خودم آمدم ديدم اين
همان كاري است كه مدتها تصميم داشتم آنرا انجام دهم و يك كار انشان دوستانه اي نيز
بود كاري كه به نفع مردم جامعه ام بود و مصداق اينكه آن زمان كه نيستي دل خيلي ها را مي
تواني شاد كني . به قول شاعر شاد بودن هنر است . شاد كردن هنري بالا تر.در ابتدا احساس
مي كردم كه دنيا به آخر رسيده ولي اينطور نبود. بانوشته اي ازروبرت ن .تستكه در ذيل آمده است به اين باور خواهيد
رسيدو شما همبا من هم عقيده خواهيد شد.
روزي
فراخواهد رسيد كه پيكرمروي پارچه ايسفيد، پارچه اي كه چهار گوشه آن مرتب و منظم به
زير تشكي در يك بيمارستان شلوغ و پر زنده و مردهتا خواهد خورد، دراز به دراز خواهد افتاد.دكتري در يك لحظه معين اعلام
خواهد كرد كه مغزم از كار افتاده و زندگيم از هر جنبه اي به اتمام رسيده است .
وقتي كه
چنين اتفاقي بيفتد ، سعي نكنيد يك زندگي غير طبيعي را با استفاده از يك دستگاه يا
ما شين به پيكر من تزريق كنيد. اين بستر راهم ، بستر مرگ من نناميد، اين بستر را
، بستر زندگيبناميد، و اجازه دهيد تا از
پيكر من براي زندگي افراد ديگر استفاده كنند.
چشم هاي
مرا به مردي كه هرگز طلوع آفتاب يا صورت يك نوزاد و يا عشق را در چشمان زني نديده
، ببخشيد . قلب مرا به كسي بدهيد كه قلبش چيزي جز رنج و درد برايش به ارمغان
نياورده است . خون مرابه نو جواني ببخشيد كه پيكرش را از لاي ماشين مچاله شده اش
بيرون كشيده اند ، تا شايد به قدري زندگي كند كه بازي نوه هايش را ببيند . كليه هاي
مرا به كسي بدهيد كه حيات هفته به هفته او منوط به استفاده از دستگاه است . استخوانها
، ماهيچه ها و هريك از بافت هاي و رشته هاي عصبي پيكر م را برداريد و چنان به هم
پيوند دهيد تا در سايه آن كودكي لنگ قادر به راه رفتن شود.
هرگوشه اي
از مغزممرا مورد كنكاش قرار دهيد . سلول
هاي مرا ، در صورت نياز، برداريد و چنان پرورششان دهيد كه روزي پسركي بي زبان در
شكاف جغدي فريادزند و دختركي ناشنوا صداي
برخورد باران به شيشه هاي پنچره رابشنود.
باقيمانده
پيكرم را بسوزانيد و خاكستر آن را برباد دهيد تا ياور رويش گل ها شود.
اگر قرار
باشد كه چيز از وجود مرا دفن كنيد بكوشيد اشتباهات مرا ، عيوب و نواقص مرا ، و
تمامي غرض ورزي هاي من عليه انسان ها را مدفون سازيد.
گناهان
مرا به شيطان رجيم و روحم را به خداي رحيمبسپاريد .
اگر روزي
تصادفا خواستيد كه مرا بياد آريد، با اداي كلامي يا انجام عملي محبت آميز به فردي
كه به آن احتياج دارد، بياد آريد. اگر همه ي تقاضا هايي را كه داشتم در حق من ادا
كنيد ، من براي هميشه زنده خواهم ماند.
اين همان
تصميمي بود كه مدتها به فكرش بودم و به آننيز رسيدم . فرم را پركرده و نه تنها خودم تمام اعضاي خانواده ام نيز اين كار
انسان دوستانه را انجام داده اند اميد وارم خانواده كوچك ماباز هم بتواند در زمينه هاي اجتماعي و بشردوستانه گام هاي ديگر بردارد.
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 19:19 توسط اختر محمدي
|
مقاله
زير در تاريخ 86/8/1 در روزنامه اعتماد ملي در ج گرديده است واصول و مبانی اتخاذ تصمیم بویژه در حوزه
سیاست و جامعه و نقش ریسک و خطر در این
مورد ،محوراين یادداشت است وعلي رغم اينكه
نزديك به يك سال از نگارش آن ميگذرد ، خواندن مطلب را به همه دوستان توصيه ميكنم.
در هر تصميمي كه ميگيريم، كمابيش با نوعي ريسك يا خطر مواجهيم. رابطه
اين خطر و تصميمگيري چگونه است يا چگونه بايد باشد، بويژه هنگامي كه
تصميمات به امور و سرنوشت ديگران و موضوعات سياسي و اجتماعي مربوط است؟
فرض كنيد ميخواهيم به كوهنوردي برويم. بدون شك هر كوه رفتني ميتواند با
خطر همراه باشد، اما وجود واقعيت خطر منجر به آن نميشود كه كسي كوه نرود.
اين خطر براي افراد و برنامههاي مختلف كوه در فصول مختلف سال كاملاً
متفاوت است. رفتن به كوههاي كوتاه و شناختهشده اطراف تهران كه صدها نفر
نيز در آنجا تردد ميكنند و در فصل تابستان براي افراد عادي واجد حداقل
خطر است، اما صعود به قله دماوند در زمستان براي چنين افرادي، خطرات بسيار
فراواني دارد و اشخاص داراي عقل سليم در رفتن به چنين قلهاي آن هم در
زمستان، بيگدار به آب نميزنند. البته صعود زمستاني به قله دماوند افتخار
ورزشي مهمي است، اما خطر مرگ را در تحقق این هدف چه ميتوان كرد،؟ ممكن
است برخي تصور كنند كه ميتوانند بروند، و اگر در طول مسير ديدند كه هوا
پس است، از همانجا برمی گردند و خود را به مهلكه نمي اندازند. اين تصور
چندان واقعي نيست، زيرا در بسياري از موارد هنگامي متوجه نامساعد بودن هوا
خواهند شد كه راه برگشتي هم در پيش آنان نيست و خطرات عقبنشيني بعضاً
كمتر از خطرات پيشروي نخواهد بود. بعلاوه در امور سياسي و اجتماعي،
عقبنشيني متفاوت از عقبنشيني در يك برنامه كوهنوردي است، زيرا در بسياري
از اين امور سياستمداران براي تهييج افراد به پيشروي و نشان دادن اراده
خود در تحقق اهداف اعلامشده، پلهاي پشت سر خود را تخريب ميكنند، همچنان
كه آن سردار اسلامي براي فتح اسپانيا دستور داد كشتيهاي خود را غرق كنند
تا خيال بازگشت و عقبنشيتي از ذهن سپاه وي بيرون برود(*).
خطر در تصميمات سياسي داراي يك فرق اساسي با تصميمات ديگر مثل امور فني
است. در امور فني احتمال خطر را ميتوان با آزمايش محاسبه كرد و بصورت
آماري آن را بيان كرد. اما در امور اجتماعي و سياسي احتمال خطر را
نميتوان به درستي تخمين زد و برآورد احتمال در اين امور چندان معنا
ندارد، زيرا اين امور تكرارپذير نيستند و اگر رويدادي تكرارپذير نباشد،
تعيين دقيق احتمال خطر براي آن منطقي نيست و لذا ويژگيهاي رواني فرد
تصميمگيرنده در برآورد احتمال خطر در تصمیمات سیاسی و اجتماعی مهم
ميشود. افرادي كه محافظكار هستند احتمال را بيشتر و افرادي كه بيمحابا
و ريسكپذير هستند، احتمال خطر را كمتر ارزيابي ميكنند. مثلاً در عرصه
اقتصاد، افراد ريسكناپذير پول خود را با سود ثابت در بانك پسانداز
ميكنند، اما افراد ريسكپذير در بورس ميبرند كه سود بيشتري دارد، اما
احتمال باخت و ضرر هم دارد و در بورس هم افراد ريسكپذير خريد و فروش
بيشتري ميكنند، اما افرادي كه ريسك كمتري ميپذيرند، چند سهم را ميخرند
و براي سالها آنرا حفظ ميكنند.
مشكل تصميمات سياسي با تصميمات فردي در اين است كه در تصميم فردي هزينهها
و منافع از سوي فرد تصميمگيرنده پرداخت ميشود. مثل كسي كه در بازار بورس
سهام ميخرد، هزينه را خودش ميدهد و منافع يا ضررش هم نصيب وي ميشود. در
اين حالت تصميم هزاران نفر از افراد حاضر در بورس سرجمع عاقلانه و بيخطر
است. اما در تصميمات سياسي كلان معمولاً يك تصميم ميتوان اتخاذ كرد و
هزينه آن را كساني ميپردازند كه در اتخاذ تصميم نقش چنداني ندارند و چه
بسا يك تصميم موجوديت كامل جامعه را با خطر مواجه ميكند. در حالي كه
تصميم برخي از سهامداران خطر پذیر هرچهقدر هم همراه با ريسك باشد، سرجمع
بازار بورس را با بحران مواجه نميكند.
نكته مهم در تصميمات سياسي اين است كه لزوماً از يك روند ثابت تبعيت
نميكند. مثلاً اگر جنگ جهاني دوم را در نظر بگيريم اين قاعده را بهتر درك
ميكنيم. هيتلر ابتدا بخشي از خاك آلمان را كه طبق معاهده تسليم جنگ جهاني
اول قرار بود غيرنظامي باشد نظامي كرد و هيچ واكنشي از جانب فرانسه و
انگليس نديد. كمكم اتريش را ضميمه كرد. سپس چك و اسلواكي را گرفت و در هر
مرحله با سكوت و حتي همراهي غرب مواجه شد. اما هنگاميكه به لهستان حمله
كرد، جنگ دوم شروع و آلمان شكست خورد. شايد آنان فكر ميكردند كه لهستان
را هم غرب خواهد بخشيد. و به دليل دشمني غرب با روسها، هيتلر در اين ميان
پيش خواهد رفت، اما دنياي سياست به گونه ديگري است به نحوي كه كمونيسم و
امپرياسيسم كه دشمن مطلق هم بودهاند، دوست يكديگر شدند و بساط فاشيسم را
برچيدند.
وقتي كه خطر يك تصميم ابعاد بيشتري پيدا ميكند، بايد استانداردهاي تصميم
را بالا برد. مقايسه كنيد استانداردهاي هواپيماسازي با استانداردهاي
خودروسازي را. در هواپيماهاي جت نميتوان با يك موتور پرواز كرد، حتي اگر
احتمال خرابي آن كم باشد، چون اگر خراب شود برابر با سقوط و مرگ همه
سرنشينان است. پس بايد موتورهاي بيشتري داشته باشد تا حتي اگر بر فرض
بسيار ضعيف يك موتور هم خراب شد، بتوان با موتورهاي ديگر هواپيما را سالم
بر زمين نشاند. اما انديشيدن چنين تمهيداتي در ساخت خودرو ضروري نيست.
زيرا خراب شدن موتور خودرو حداكثر موجب معطلي مسافران و نه مرگ آنان خواهد
شد و خطري جدي ندارد. گو اين كه كيفيت موتور هواپيما خيلي بهتر از موتور
خودروست و احتمال خرابی آن نیز کمتر است. اما چون خرابي آن همراه با خطر
زيادي است، لزوماً بايد بيش از يك موتور داشته باشد. شما ميتوانيد با يك
خودرويي كه موتور معيوب دارد سفر كنيد. اگر هم خراب شد، نگراني نداريد.
اما نميتوانيد با يك هواپيما كه فقط يك موتور كاملاً سالم دارد، با خيال
راحت سفر كنيد و هيچ خلباني اين را نميپذيرد.
در سدسازي هم اين مسأله رعايت ميشود. در طراحی و ساخت سد ، براي خروج
آبهاي سيلاب، معمولاً بدترين سيلابهايي كه طي هزار سال و بيشتر ممكن است
رخ دهد را در نظر ميگيرند و اين كار هزينه ساخت سد را بالا ميبرد، گرچه
ممكن است هيچگاه در طول عمر مثلاً صد سال يك سد، چنين سيلابي رخ ندهد، اما
اگر رخ دهد، چون خسارتها بسيار زياد است، بايد سيلابهاي بسيار استثنائی
را هم در نظر گرفت تا سد بتواند آبهاي ورودي چنین سیلاب نادری را در خود
مستهلك يا از خود خارج كند، بدون آنكه آسيبي ببيند.
در وسايلي كه ريسك و خطر بسيار بالاست، سعي ميكنند نقش عامل انساني را كم
كنند. مثلاً در خودرو، راننده نقش اول را در هدايت آن دارد و اوست كه بايد
خطر را حدس زده و راه منجر به سلامت را طي كند. اما در هواپيما چنين نيست.
تشخيص بسياري از خطرات و حتي هدايت هواپيما بر عهده وسايل الكترونيكي دقيق
است و اگر قرار باشد هدايت هواپيما فقط بر عهده حواس انسان باشد، بيترديد
شاهد تصادفات زيادي ميبوديم. در تصميمات استراتژيك سياسي و مهم كه خطر
بالاست نيز بايد نقش و اهميت عامل انساني را وابسته به ابزار دقيق ديگري
كرد كه كمتر خطا ميكنند.
بر اساس تمام آنچه گفته شد ميتوان اين پرسش را در سياست جاري خود مطرح
كنيم كه به لحاظ تصميمگيريهاي كلان سياسي در چه وضعيتي قرار داريم؟شايد
برخي از دوستان معتقد باشند كه در طي دو سال گذشته برخي اقدامات را كه از
آنها منع شده بوديم انجام داديم، ولي اتفاقي نيفتاد. گرچه اين ادعا مقرون
به صحت نيست، زيرا اتفاقات مهمي در اين دو سال عليه كشور رخ داده است. اما
با فرض قبول كردن اين ادعا چه تضميني وجود دارد كه در ادامه گامهاي جاري
شاهد اتفاقات ناخوشايندي نباشيم؟
ترديدي نيست كه وضعيت در كشورهاي همسايه ايران و نيز بازار نفت و انرژي
دستها را براي مواجهه با ایران چندان باز نميگذارد، اما روابط ايران با
جهان بيرون مثل دو خطي است كه با زاويه اندكي در حال نزديك شدن به هم
هستند و اگر اقدامی نشود دیر یا زود گريزي از تقابل نيست. در اين صورت
مبناي اتخاذ چنين تصميم پرخطري چيست؟ نحوه اتخاذ تصميم مثل وضعيت يك
راننده خودروست يا مثل يك خلبان جت؟ آيا تمهيدات لازم متناسب با آن انديشه
شده است؟ اگر شاهد رويدادي خلاف ارزيابيهاي كنوني بوديم، چه گروهي مسئول
خواهد بود؟ پرداختكنندگان هزينه اين روند چه سهمي در بروز اين رويداد
دارند و خواهند داشت؟ اگر اتخاذ يك تصميم خطرناك از طرف مقابل را احمقانه
بدانيم، بر فرض اين كه احمقانه باشد، از كجا بدانيم كه آنان تصميمات
احمقانه نميگيرند، همچنان كه بارها چنين تصميماتي را كه ديگران احمقانه
دانستهاند، گرفتهاند؟ البته اين بدان معنا نيست كه از ترس تصميمات آنان
به هر امري تن دهيم. اما عكس اين هم صادق نيست كه می توان به خطرات
بيتوجه بود.
*دو سردار بزرگ اسلامي به نام هاى «طارق بن زياد» و «موسى بن نصير» در سال 711 ميلادي سراسر
اسپانيا را فتح كرده و اين كشور را به يكى از استان هاى امپراتورى اسلامى
تبديل نمودندو به حكومت «وزيگت ها» در اين كشور پايان دادند.(توضيح از نويسنده وبلاگ)
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 11:36 توسط علي اشرف مهراني
|